تبليغاتX
زندگی جنبش جاری شدن است... از سر آغاز حیات تا به جایی که خدا میداند نغمه های سکوت
 

 

 

 

سلام خوبید شما؟

 

ببخشین تو رو خدا بازم اومدم مزاحمتون شدم، راسش اومدم خزهبلاتمو تکمیل کنم

یعنی یه جورايی هنوز تو فاز هپروتم.

تازگیا هپروتیسم رو به همه ی (تیزم و ایسم )ها ترجیح دادم تا ببینم بعدا چه میشه!

 

خلاصه یارو میرفت یه جایی پلاس میشد چنان اکرامو تکریمو دنگو فنگ واسش بپا می

کردن که نگو ونپرس اون عوضی بیچاره هم از همه جا بی خبر پیش خودش چه فکرا که

نمیکرد.بدبخته یه لاقبا تا اومده بود چشاشو وا کنه یادش داده بودن ازای هر تب کردنی

از جانب هر کس تو بمیر این خنگ ومنگم تا زبون یکی تب میکرد در عوضش روحشو به

مرگ می داد جسمش که دیگه چه عرض کنم !

روش مقابله با بدیها رو بهش نشون نداده بودن تقریبا تو این زمینه کر و کور و بی سواد

بود!!

وقتی از همسایگی و همجواری طردش می کردن خوب گریه میکرد بعد میگفت نه لا بد

صلاح در همینه که من نباشم حتما اشتباهی کردم خودم بی خبرم و الّا تو خوبیه اونا

هیچ شکی نیست.

بابات خوب مامانت خوب،دارن محوت میکنن،دارن خوردت میکنن،دارن به صداقتت نارو

میزنن !

مگه گوشش بدهكاره مرغش فقط يه پا داره دين وايمونش شده همسايه ی نا...جرأت

ندارم بگم منو خلاصم ميكنه، كسی نمیتونه بگه پیرهن همسایت کوتاهتر شلوارشه

اگه جونتو دوست داری هیچ نگو و الا...

هنوزم برا سربلندی و سرفرازی همسایه ی قدیمی، غريبه ی کنونی دعا میکنه و ورد

زبونشه،که یکی یه دونم دردو بلات به جونم تو سلامت و تندرست باشی واسم کافیه

دیگه هیچی نمیخوام فقط بدونم تو خوبی منم آروم میگیرمو برا خوشبختی تو دعامی

کنم.

اصلا به فکر من نباش فدای سرت اگه من خیلی دلم گرفته فدای سرت اگه من خیلی

شکستم فدای سرت اگه آواره و بی خانمانم فدای سرت اگه...

مهم اینه که تو تو آرامشو...باشی

راستی قربونت برم یه وقت از این کوچه پس کوچه ی دربدری نگذری، آخه خورده هام

اونجا رو زمین ولو شده یه وقت زبونم لال تو رو زخم دارت میکنه اونوقت چیکار کنم من؟

هیچوقت خودمو نمی بخشم اگه دردمو حس کنی و غصه دار بشی. 

کاش می دونستی چقدر برام مقدسی و چقدر تو رو دوست دارم .

کاش می دونستی طعم آرامشو فقط در همسایگی تو چشیدم و...!! 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/02/29ساعت 16:24  توسط عالیه 
 

 

 

امروز تهی ام  هیچ حسی نسبت به هیچ چیز یا هیچ کس ندارم

نه دلتنگم نه خسته، نه شادم نه غمگین، نه گریونم نه خندون،

نه دلهره دارم نه تشويش، نه بی خیالم نه دقیق، جالبه يه حال

خاصّيه كه تا حالا تجربه نكرده بودم !

درونم هيچ چيز وجود نداره كه باعث شه واکنشی ازخود نشون

بدم . حتی فکرمم نمیتونم متمرکز موضوعی بکنم .

میشه گفت یه حالت خنثی یا...

شایدم آتیش وقتی خاکستر شد، حس خاکستری این باشه

شایدم سکون بعداز معرکه است آخه ازجنگ سخت بین عقل

واحساس میام

شایدم دیگه کارخونه ی تقریباروشن مغزم بکلی از کار افتاده

اگه اینجوری باشه که چه بهترـ ترجیح میدم همون يه كمشم

 نباشه. لا اقل تو بی مغزی سرآمد شدنم خودش کلی حرفه

اينقدر بيچاره اين اواخر به هم ريخته بود كه يهو به فرياد تبديل

ميشد و همه چيزو كن فيكون ميكرد

طفلی عمری خودشو عقل کل میدونست،حالا چنان سیماش

قاطی شده بود كه اصلا جدا كردنش غير ممكن مينمود،بهرحال

بعد از كلی کل کل کردن یه مرتبه گروپی منفجر شد و رفت پی

کارش آخه بدجوری هواشو ابری کرده بودن.

خدا رحمتش کنه،مغزمو میگم،يادش بخير بعضی وقتا بدردمون

خورده بود روحش شاد!

 

 

راستی چه خوبه از دنیای آدم حسابیا بیای بیرون بزنی به جاده

خاکی لودگی، چه حالی میده، نگو...

والا هيچ خبری نبود جز دروغ و نا مردمی و ازپشت خنجر زنی!

یکی رو میدیدی جونش واسه یه نفر در میره یه وقت دیگه تشنه

ی خونش بود!

یه نفر خودشو تو یه نفر حل میکرد که نگو ونپرس بعد از یه مدت

میومد چنان چاله چوله ای بوجود میاوورد واسه جدا کردنش که

تا زنده بود جای اون زخما وچاله چوله ها رو با خودش داشت .

خلاصه دنیایی بود عجیب،دنیای مغزدارا رو میگم حواست كه

هست؟

میگفت:تورو خدا نری یه وقت تنهام نزاریا

میگفت:اگه یه زمان خبری ازم نبودبدون که مردم امکان نداره

تو رو از یاد ببرم مگه آدم خودشو میتونه فراموش کنه ؟

بعد از مدتی اونجا رد میشدی، تا اصلا همدیگر رو نمیشناسن

وعده بود وخلف وعده. تحويل گرفتنا ساختگی. حرمتا زبونی

و لحظه ای.

شور ،اشتياق،گرمی،احساس،عشق،وفااینا،بازی کلمات بود.

همه نقشايی داشتن روی سنی بنام زندگی میومدن اجرا می

کردنو میرفتن یه نقش دیگه... 

یه جورایی سیاه بازی بود!

میرفتی جای دیگه،اوا! همون آدما! همون حرفا!فقط شکلای...

 

پ،ن:

حتما پیش خودت میگی اگه تهی شدی وحسی نداري

چطور اینارو نوشتی جونم برات بگه که بعد از بازگشتم

از عالم هپروت به چپروت اینارو سرهم کردم تورو خدا ایراد

 نگیر اون موقع ها که یه کم مغزمون کار میکرد این بودیم

حالا که دیگه حسابمون با اعقل المجانينه!!!!!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/02/29ساعت 4:20  توسط عالیه 

 

 

 

 

 

رشك پنجره

 

 

وضويت را تازه کن! 

ببين،

پنجره!

از رشك چشمه در طپش است

 

 

مي بيني سهراب؟!

 

چشمه:

 

شفّافيّت را

از

باريكه هاي صداقت

 

روشني را

از

همرنگي دلتنگ غروب

 

آرامش را

از

رؤياي يبخوابي، تا دل صبح

 

زلالي را

از

نيايش در سحرگاهان فاصله

 

جريان را

از

هم نفسي، با بي نفسي

 

جاودانگي را

از

دميدن حيات، دراوج مرگ

 

وپاك ماندن را

از

سرشاري شوق گرفته

 

چشمه:                                                                                                                       

 

ازهول غفلت لحظه ي وصال        

هماره  دور از پليدي

در انتظار، زيبا شده

 

 

مي بيني؟

اين چشمه ي روان

اين چشمه ي روشن

 

اين نور

مبدأ اش دو نقطه ي سياه است!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/23ساعت 19:46  توسط عالیه  | 

 

 

 

من گم شده ام ، زدست خود رها شده ام !                               من ، منی ، تو هم منی ، منم ، تويی ،

                                                                           برای همه ی بی تفاوتی هایت روزگار.....

من ام .

مرا در پی نوسانات ثانیه ای خواب رها نمود.

در غفلت لحظه ای. كدام (غربال) ز من ، جدا كند مرا.؟!

سلولهایم ، مرا به هم پیوسته است.

نیروی یارای انفکاک من زخود کدام است ؟!                                                       

من كه بهر داشتن خود شبها تا صبح نخفته ام .

به چه قیمت خود را ز دست داده ام ؟

با تو ام  ای من :بهای طردم زخود چیست ؟

چه اندیشیده ای ؟ من کیستم بهر تو ؟!

مادر نازای دنیا، که همه عمر عقیم بود و باروری اش محال!

گویا آبستن است و خودی را باردار است.!کاش می دانستم کجایم افکنده ای...!

در پندارت چون منی خواهد آورد آن مادر؟ 

  چاره ای جز جستجو برای یافتن خود نیست. وقت تنگ است باید روان گردم 

جاده ها هر کدام براهی منتهی است.اینجا همه چیز عجیب است.

خواستن ها، عشقها، دوستداری ها،همه بوی خودخواهی میدهند

 

 

با این دیار غریبم .!چشمانم غیر ازمن چیزی ندیده .راهی نرفته .

کو همرهی تا پرسم نشان ازو ؟در وادی غربت روانم.زيبايی ها هوای پلیدی دارند.

 بین جفت روح تا روح فاصله هاست.غریب را قریب، قریب را بعیدمی بینم.

 در مسیر خود به کوهی برخوردم، نشانی گفتم و پرسیدم: مرا ندیده ای ؟ 

گرنه هست جوابت،اين نشانه .گر زمانی يافتی ام خبرم ده...

باز رفتم...

به دریا رسیدم ، تو هم نديده ای، ای بيكران...؟ ....!

محض يافتنم بی خبرم مگذار

 آهای آزادگان و... مرا نیافته اید؟این فریاد من است...

از پی یافتن خود آواره ی وادی هیاهوي سکوتم.

دسته ی پرندگان همچون كمان ابروان...!برفراز آسمانند.

آهای پرندگان ازکدامین دیارید؟نزدیک ترینشان در جواب

چنین گفت :  کرانه ی دریاست مأوايمان.

گفتم :اين است نشانم . زمن خبرنداريد؟...!...

گفت : نه ،!...

گفتم اش : پس گر يافتيد خبری ، رهایی ام دهید زبی اثری ...!

همچنان در بلوای سکوت روانه ام . می روم و می پرسم و می جویم.

امان زبی حاصلی. مرا غربت کجاها کشانده از پی ردّ خود...

خسته از رنج سفر در هوای نا مطبوع سر درگمی ، درون را به آسایش خواندم،

رضا به آسودن نداد . خواستم که نگین دیده را کمتر حراج کند...

سجاده ام روی دریایی از نگین روانه گشت.مهرم گم شد .

وقت تنگ بود. مهری نبود.در دریای نگین فام فرو رفتم تاخود را به خاک رسانم،

بهر سجود.

غرق گشتم .

ساليان گذشت ؛....

اينجاكجاست؟

                                                من...؟

اينجا دريا بود.

دريای نگين.

بلور چشمانم.؟!

 راه آمده را بازگشتم

پس آن دريا؟

 آن كوه كجاست...؟

كوه را،دريا فرسوده و عظمتش را فرو ريخته . 

پرندگان لب دريا كجايند؟...

شنهایی که موجهای عظیم با خود به ساحل آورده بودند.پرندگان را در خود فرو برده

لایه ای از سنگ رویشان را پوشانده بود.

دریافتم پرندگان هیچگاه دلشان سنگی نشود،گذشت زمان بدین روزشان نشانده.!

لایه ای را شکستم همان پرنده بود.درون دل پرنده هنوزهم صداقت موج مي زد.

بازگو ای مهربان، هنوز هم مرا نيافته ای...؟!

پرنده خندید و گفت:! همچنان آواره ای ؟

همچنان در پی چاره ای؟  

آن روی لایه را بنگر تا باز گويم ات تا كجايی...

حیرتم فزونی یافت

.... !

نقش پرنده روی لایه سنگ حک شده بود.

گفت: دیدم ات به همان صورت که می بینی ام... 

تو در وجود خود حک شده ای.!

دنبال چه ای؟

بیهوده آواره ای!

 گفتم :من درخود نقش بسته ام؟!

گر نقش من درخود است

پس کو؟

کجاست ؟!

 نقش تو روی اين لايه است ...

من کجا...؟

نقش من كجا حک شده؟

گفت : خود را یافت کن تا نقش خود را درخود بینی....

زآن پس،

 همواره در پی یافتن خود،

 در وجود خود آواره ی

                                                                  درونم.

زمانی خسته از جستجو

به دنبال مفّری تمام بودنم را

                                                                      نثار کردم...

                                                                                              اما...

 

باز هم هیاهو وغوغای درون به چنان حالم رسانده که مپرس

 

 پی نوشت:عجیب روزگاری است ،راه بي انتهاي فاصله، مسير پيمايش لغز است.!

هم اوست كاهنده ي اين راه بي پايان.!

زين عجب تر، كه برودت احساس را كساني، با لغز، گرمای مهر بخشند. ((سبحان الله))

 كاش لغز پردازان، لغز ديگران را نيزخوانند، نه فقط طراح آن بهر دگران شوند...!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/02/20ساعت 14:51  توسط عالیه 
        

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/17ساعت 16:2  توسط عالیه  | 

 

 مسافر                         

 

 

دم غروب،ميان حضورخسته ي اشياء

نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد.

وروي ميز،هياهوي چند ميوه ي نوبر

به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود.

وبوي باغچه را،باد،روي فرش فراغت

نثار حاشيه ي صاف زندگي مي كرد.

ومثل بادبزن،ذهن،سطح روشن گل را

گرفته بود به دست

وباد مي زد خودرا.

مسافر ازاتوبوس

پياده شد:

((چه آسمان تميزي!))

وامتداد خيابان غربت اورابرد.

 

غروب بود.

صداي هوش گياهان به گوش مي آمد.

مسافرآمده بود.

وروي صندلي راحتي،كنارچمن

نشسته بود:

((دلم گرفته،

دلم عجيب گرفته است

تمام راه به يك چيز فكر مي كردم

ورنگ دامنه ها هوش ازسرم مي برد

خطوط جادّه دراندوه دشت ها گم بود.

چه درّه هاي عجيبي!

 

واسب،يادت هست،

سپيد بود

ومثل وا‍‍‍ژه ي پاكي،سكوت سبز چمن زار راچرا مي كرد

وبعدغربت رنگين قريه هاي سرراه

وبعد،تونل ها

دلم گرفته،

دلم عجيب گرفته است

وهيچ چيز،

نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه ي نارنج مي شود

                                                                     

                                                                             خاموش،

 

نه اين صداقت حرفي،كه در سكوت ميان دوبرگ اين  

          

                                                                     گل شب بوست،

 

 

نه هيچ چيز مرا ازهجوم خالي اطراف

نمي رهاند

وفكرمي كنم

كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد

شنيده خواهد شد.))

 

 

نگاه مرد مسافربه روي ميز افتاد:

((چه سيب هاي قشنگي!

حيات نشئه ي تنهايي))

وميزبان پرسيد:

قشنگ يعني چه؟

- قشنگ يعني تعبير عاشقانه ي اشكال

 

وعشق،تنها عشق

ترا به گرمي يك سيب مي كند مأنوس

وعشق،تنها عشق

مرابه وسعت اندوه زندگي ها برد،

مرا رساندبه امكان يك پرنده شدن

- ونوشداروي اندوه؟

- صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش

 

 

وحال شب شده بود

چراغ روشن بود

وچاي مي خوردند

 

 

- چرا گرفته دلت،مثل آنكه تنهايي،

- چقدر هم تنها!

- خيال مي كنم

دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي

- دچار يعني

 

                                       عاشق 

 

 وفكر كن كه چه تنهاست

اگر كه ماهي كوچك،دچار آبي درياي بيكران باشد

- چه فكر نازك غمناكي!

- وغم تبسم پوشيده ي نگاه گياه است

وغم اشاره ي محوي به رّد وحدت اشياست

- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند

ودست منبسط نور روي شانه ي آنهاست

 

- نه،وصل ممكن نيست،

هميشه فاصله اي هست

 

اگرچه منحني آب بالش خوبي است

براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،

هميشه فاصله اي هست

 

دچار بايد بود

وگرنه زمزمه ي حيرت ميان دوحرف

حرام خواهد شد

وعشق

سفربه روشني اهتزاز خلوت اشياست

وعشق

صداي فاصله هاست

صداي فاصله هايي كه

 

-                                                غرق ابهامند

 

- نه،

 

صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند

وبا شنيدن يك هيچ مي شوند كدر

هميشه عاشق تنهاست

 

ودست عاشق در دست ثانيه هاست

واو وثانيه ها مي روند آن طرف روز

واو وثانيه ها روي نور مي خوابند

واو وثانيه ها بهترين كتاب جهان را

 

به آب مي بخشند

وخوب مي دانند

كه هيچ ماهي هرگز

هزار ويك گره ي رودخانه را نگشود

ونيمه شب ها،بازورق قديمي اشراق

در آب هاي هدايت روانه مي گردند

وتا تجلي اعجاب پيش مي رانند

 

- هواي حرف تو آدم را

عبور مي دهد از كوچه باغ هاي حكايات

ودرعروق چنين لحن

چه خون تازه ي محزوني!

حيات روشن بود

وباد مي آمد

وخون شب جريان داشت در سكوت دو مرد

 

 

 

((اتاق خلوت پاكي است

براي فكر،چه ابعاد ساده اي دارد!

دلم عجيب گرفته است

خيال خواب ندارم

كنار پنجره رفت

وروي صندلي نرم پارچه اي

نشست:

 

((هنوز در سفرم

خيال مي كنم

در آب هاي جهان قايقي است

ومن – مسافر قايق – هزارها سال است

سرود زنده دريانوردي هاي كهن را

به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم

وپيش مي رانم

مرا سفر به كجا بردي؟

كجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند

وبند كفش به انگشت هاي نرم فراغت

گشوده خواهد شد؟

كجاست جا ي رسيدن،وپهن كردن يك فرش

وبي خيال نشستن

وگوش دادن به

صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور؟

 

 

ودركدام بهار

درنگ خواهي كرد

وسطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟

 

 

شراب بايد خورد

ودر جواني يك سايه راه بايد رفت،

همين

 

 

كجاست سمت حيات؟

حيات،غفلت رنگين يك دقيقه ي(( حوّا)) ست

نگاه مي كردي:

ميان گاو وچمن ذهن باد درجريان بود

 

 

 

 

به يادگاري شاتوت روي پوست فصل

نگاه مي كردي

حضور سبز قبايي ميان شبدرها

خراش صورت احساس را مرمّت كرد

 

 

 

 

ببين،هميشه خراشي است روي صورت احساس

هميشه چيزي،انگار هوشياري خواب

اثرگذاشته بود:

((به يادگار خطي نوشتم زدلتنگي))

 

 

 

 

شراب را بدهيد

شتاب بايد كرد

من از سياحت در يك حماسه مي آيم

و مثل آب

تمام قصه ي سهراب و نوشدارو را

روانم

 

 

 

 

 

 

 

سفر مرا به در باغ چند سالگي ام برد

وايستادم تا

دلم قرا بگيرد،

صداي پر پري آمد

ودر كه باز شد

من از هجوم حقيقت به خاك افتادم

 

 

 

 

وبار ديگر،در زير آسمان ((مزامير))

درآن سفر كه لب رودخانه ي ((بابل))

به هوش آمدم،

نواي بربط خاموش بود

وخوب گوش كه دادم،صداي گريه مي آمد

وچند بربط بي تاب