|
سعی در انکارم مکن
درد، ( نه درد همیشگی) پیک رد سعی توست! نیشتر سکوتت دردیست آلام تحت الشعاع زخم اوست من هستم، وجود دارم، زبهر طردم از خود انديشه ای جز این بجو تا که درد است همره و همدمم همخوابه ی مرگم مگو یا درپی رفتنم کلامی یا که بهر بودنم سلامی زین دو یکی را تو بگو ای که جانم داده ای در دم تنهایی ام نی که خالق بوده ای بازم ستانی جان! کفرم مکن کیش بعد از آن که بودنت دیدمش همرنگ ایمان!
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/03/22ساعت 0:44  توسط عالیه
امشب که بگذرد دو سحر گاه آرام گذرانده ام نمیدانم این آرامش منبعش چیست،هر آنچه باشد نويد بخش آرامشی است گمگشته در گذر غفلت بی حاصل. این لحظات رامشگر،گویای کوتاهی فاصله ای عمیق و نسیان انتظاری بی انتهاست. شاید هم خیالی است واهی درپی صبوری بی حد و حصرتاریخ زیستن بر روی این کره ی خاکی. به نظر می رسد که حس صعودی است به جایگاه اصیل آدمی. بار الها امانتی است بس ثقیل بر دوش این رق ربوبیت ات، معبودا بر ضعف و سستي ام آگاهی،در این واحه ی حیرت به حال خود رهايم مكن و بر دل تنگم رحم آر الها يا حنان يكشنبه 20خرداد1386ساعت : 1:بامداد برای او که...
در محیط زمهریر تن تنهایی در انجماد تا پامال جفا نشود دل!
در فاصله ی دل زتن اخگر یادت جریان خون در رگ
تنهایی گسستن سلسله ی تن از تراکم غل وزنجیر تن ها
در برودت شب یخی گر چشم بر هم نهد شب زنده دار مترادف زندگی! مرگ!!
یادت رهایی ازفنا در شب بیداد سرما
ای ناجی حیات! ذکرت درپی هرمرگی احیاست...!
یادت نقطه ی ذوب حسی منجمد!
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/03/17ساعت 1:10  توسط عالیه
زمانيست خودرا نديده ام، ديرگاهيست چهره ام فراموشي به تاراج برده آينه هم جزتو نمي نمايد،نمي دانم شايد از اول تو بوده ام خود بيخبرم ديگران نيز به گاه خواندنم تو ام خوانند...!هيچ كس جزتو نگويد ام .پس چه زمان من من ام ؟ دگر دلتنگي ام از بهر چيست آنگاه كه من توام و تو همان... ؟ دگر از چه روانست بي مهابا سرشك چشمانم يا همان چشمانت؟ بي نيازم ز وصلت، در سپاسم ز قربت، تو آن مني، همان روح در جان مني ! اين اشك شوق است كه بسان چشمه جاريست بر وسعت بودنم نه از بهر دلتنگي است هنگام كه تو همان... عندما انت نفحات روحي فكن في داخلي مدي الحياة يا من نفخ في روحي من روحه. يا من دخلت العشق والسكينة في فؤادي و يا من ذكرك احلي تذكاري . يا دموعي لا تنسوا النزول فانّكم في كؤؤس العيون كشراب الجنة. حينما ابكي تنزل قطراة الدمع من عيوني اشعر بالراحة كانّما تزول معهم اوساخ الروح و تجعلني صافية و...
سلام حالا چه اشكال داره ايهمه روزايه خدا زياده چن روزيم با يه هپروت زده سر كنين دنيا كه زير ورو نميشه هيچ اتفاقي نميوفته انقدرتوادب وعلم ومعرفت سير كردين همش همين امروزه قول ميدم ديگه هپروتيسم افراطي نباشموكم كم ازلون خنثايه خاكستري بفاصلم به الوان بقريبم. راسشوبخواي اين خاكستريه فقط خاكستريه ديگه هي عوض نميشه كاش بشه توش بمونم آخه رنگارنگيه دنيا منو سردر گم ميكنه وبه چشام آسيب ميرسونه،ميترسم كور رنگي بشم اونوقت چيكار كنم ؟بگذريم قول دادم حالام كورشم پاي قولم وايسم چشمم كوردندم نرم واميسمو ازحزب هپروت نرم نرمك جدا ميشم. البته اگه استعفا بدم بايد شستشوي مغزي روهم بپذيرم تا بعد ازاستعفا مناظروشواهد حزب رولوندم.چيكارش ميشه كردخربزه خوردم پايه لرزش نشستم حالام پايه سوزش تب بعد از لرزشم ميشينم تا من باشم بعد ازين ثابت قدم باشمو ازاين جناح به به اون جناحوحزب نپرم.خودمونيم بعضي وقتا تنبهات برا متنبه شدن بدنيست آدموپخته ميكنه.وقتيكه برگردم، احساسمو بهم بازگردونن امپراتوره صحرايه دلت بازم منم مادراوني كه جام رو بگيره هنوز نازاست وتا ابد الدهر نازا خواهد ماند
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/03/09ساعت 11:48  توسط عالیه
بازم سلام دوستان خوبم
امروز میخوام مکتب نو بنياد (هپروت) رو واستون بيشتر توضيح بدم در واقع آشنایی بااين مکتب خالی از لطف نیست. این همه مکاتب شناخته شده بی انصافیه که اونو از قلم بندازیمو چیزی ازش ننویسیم اميدوارم (هپروت) رو با (پوچ گرايی) قاطی نکنید . این دو مقوله سوای همند و هر کدوم مبحثی جداگانه دارن. فی الواقع هپروت برگرفته از حواس آدمیه البته حواس پنجگانه رو نمیگم بلکه یکی ازحس های روحیه. این حس قشنگ بعد از طی یه مراحل خاص عاطفی بوجود میاد یعنی یه جور بازدهیه بعد از مرحله ی وابستگی یا یه استراحت پس از خستگی و دلتنگی! این حس یه جور سبکی و خلأ درونيه و زمانی متولد ميشه كه از صداقت و يكرنگی نیرنگ زاده بشه همزمان با تولد نیرنگ توده ای خاکستری رنگ متولد میشه که به اون هپروت میگن و جزء لاینفک نفرته،چراکه اگه نباشدش،نفرت،دنیایه آدمو به سیاهی وتباهی میکشونه و عرصه به آدم تنگ میشه. اين مكتب زمانی به خدمت آدمی اومد که تنگنایه نفرت هوای درون رو آلودهو نفس گیر کرده بود. بنیانگذار مکتبه نوپای هپروت یه همه چی باخته بود به نام...! سعی میکنم در آینده بیشتر این مکتب رو بشکافم باشه که مورد توجه عزیزان قراربگیره. ................................................................................................................... خب حالا دنباله ی سیر و سفره هپروتی رو برا شما دوستان میگم: میگفت: اگه تو خیابون یا هرجایه دیگه کسی رو ببینم با وجودی که سالمه و چیزیش نیس به مرگش فکر میکنمو گریه ام میگیره از درد آدما وجودم درد میگیره نمیتونم نسبت به اطرافیام بی تفاوت باشم یه جور حس مسؤليت در قبال همه تو وجودمه.
یه جایه دیگه، يه نفره ديگه، فقط چن جمله اونو آروم ميكنه، چن جمله كه بتونه پاسخه همه ی چراهاشو بده. اهمال و بی تفاوتی و فراموشی : مسؤليت پذير مردم دار ٬ یاد آوریه مرگ دیگرون عذابش میداد اینجا...! پس چرا سکوت ؟ این کوچکترین کاریه که از هر کی برمیاد٬ آخه چرا ؟ بیا برگردیم به هپروته خودمون که از هرچی حرفو حدیثه٬قشنگتره آخه اونا همش حرفه نه چیزه دیگه...!
|
|