|
باز نیستی و نیستی و نیستی.....
همه ی نبودن هایت حکایت نا عدالتی دل است !٬ ندارم ات چرا که اینجا (دنیا) بر پایه ی عدالت محض بی عدالتی استوار است همه به اقتضای آدمیت محکوم به عادل بودن اند و به اقتضای دل، نا همگون و نا متجانس با عدل! هر که در درون و احساس توانست عدل بیابد خبر دهد بی خبر را! گر با خبر یافت هم شکی درمشرک بودنش نیست ! ! می دانم در شگفتی اما... با کمی تأمّل و تفّكر حل خواهي نمود معما را! همه ی وجود معمایی است لا ینحل! عدالت این سفر فرمالیته نیز برای تسکین دل واله و شیدای یکتایی است! بی تویی هم مزید بر رسوایی دل شیدایی! هویّتم ده که بی تو نیستم لایق رسوایی !
تو خوبی............ تو که خود برای چشیدن لذت زادگاه و دیار و وصال برای شناساندن وطن یبس وتعفن بیگانه ی فاصله را بدوش کشیدی با توام وطن هیچگاه به خلقت موالید درونت مناز که بی غربت غریبی بر ستون بی مدعای هجران تکیه داده و به وصلت مباهات می کنی؟ گرنبود هوای غربت و فاصله در ریه ای تو دورترین و غریب ترین بودی ای... غربت ملموس ترین واژه ی پیوست و آشناترین کلمه ی هستی و وجودست....
|
|